امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

امیرمحمد به روایت تصویر

امیرمحمد کوچولوی من که چند روزه است. این لباسی که گل پسرم پوشیده چند سال قبل که رفته بودیم مکه از اونجا براش گرفتم ! عکسهای پایین زمانی بود که حمومت کرده بودیم وداشتیم لباس می پوشیدیم . عافیت باشه عزیزم با این مقنعه که مال آیدا هست چه خوشگل شدی عاشق این مدل خندیدنت هستم آقا امیرمحمد توی مجتمع توپ که خیلی هیجان زده شده وهمه چیز براش جالبه امیرمحمد توی مسجد ماه محرم هست و آقا هم خیلی ناراحته کار مورد علاقه امیرمحمد خوردن شصت پا امیرمحمد سخت مشغول کندن نوارهای مبله وتا 2سالگی به این کار ادامه داد!آخه مامان بزرگی از دست تو چکار کنه بذازین ببینم این ت...
15 آذر 1392

برای آقاجون...

نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانش نمی کند! کسانی هستند که هرگز تکرار نمی شوند! و حرفهایی که معنیشان را خیلی دیر می فهمیم. اینجا می خواهم از مردی بنویسم که حضورش به زندگی همه گرما می داد. می خواهم از آقاجون بنویسم که با رفتنش غم بزرگی بر دل ما گذاشت .کسی که اگر سخت ترین مریضی را هم داشت فقط کافی بود امیرمحمد و آیدا را ببیند تا به قول خودش شفا پیدا کند اینها را می نویسم تا وقتی دو فرشته کوچکم بزرگ شدند بدانند که مهربانترین پدر بزرگ دنیا را داشتند و هیچگاه فراموشش نکنند .آقاجون بر گردن بچه های من حق دارد ومن می خواهم که آنها همیشه قدردان وسپاس گذارش بوده وبه یادش باشند.به گذشته برمی گردم یاد روزهایی می افتم که آقاجون آیدا را ...
8 آذر 1392

بیست وپنجم شهریورماه 92

روز دوشنبه تنها 3 روز بود که از مسافرت برگشته بودیم .بابای رضا صبح زود به رابر رفتند .رضا خیلی اصرار کرد که جمعه بروند تا ما هم بتوانیم همراهیشان کنیم اما قبول نکردند.آن روز آیدا از کلاس نقاشی به اداره آمد و قرار بود که من دنبال امیرمحمد هم بروم .ساعت 12بود که راضیه زنگ زد من گوشی را برداشتم در حالیکه از شدت گریه نمی توانست حرف بزند گفت محدثه ،بابام و زد زیر گریه .خاله مهری که کنارش بود گوشی را گرفت و گفت چیز مهمی نیست بابا یه کم حالش بد شده شما به آقا رضا خبر بدهید .من حالم دست خودم نبود می دانستم اتفاق بدی افتاده اما دلم نمی خواست قبول کنم همه اش به خودم دلداری می دادم و می گفتم حتما آقاجون خوب می شود .با گریه من وآیدا رفتیم دنبال امیر...
28 آبان 1392

حرف دل

هست را اگر قدر ندانی می شود "بود" و چه تلخ است "هست "ی که "بود"شود و "دارم"ی که ...داشتم... حرف دلم این است تا آنجا که می توانید به پدر ومادرتان نگاه کنید...تا آنجا که می توانید به آنها مهر بورزید...مبادا که حسرت یک نگاه به دلتان بماند...(حسی که این روزها رضا با آن شدیدا درگیر است) چیزی که بیشتر سبب پشیمانی وافسوس آدمها را فراهم می آورد کارهایی نیست که انجام داده اند،بلکه حسرت انجام ندادن کارهایی است که دیگر هرگز نمی توانند انجام دهند. ...
28 آبان 1392

سفر به مشهد مقدس -سال 92

شهریور امسال قرار شد به مشهد وبعد هم به شمال بریم .رضا خیلی دوست داشت که باباش اینا هم با ما باشند وقرار بر این شد که ما زودتر حرکت کنیم و آنها بعدا با قطار بیایند .یازدهم شهریور که سالگرد ازدواج ما بود وما برای ماه عسل به مشهد رفته بودیم و الان بعد از گذشت 10سال دوباره آنجا بودیم و خاطرات گذشته را مرور می کردیم چه زود می گذرد و ما گذر لحظه ها را نمی فهمیم .انگار همین دیروز بود با یک ساک کوچک از فرودگاه به سمت حرم راه افتادیم و دنبال هتل نزدیک حرم می گشتیم و مدیر هتل کندو وقتی فهمید که ما برای ماه عسل به مشهد آمدیم به عنوان کادوی ازدواج اتاق خوبی به ما داد.چقدر آنروزها خوشحال بودیم فارغ از دنیا وغمهایش .ساعتها در صحن حرم می نشستیم و دوتایی ب...
25 آبان 1392

جشن فارغ التحصیلی امیرمحمد

خرداد جشن فارغ التحصیلی امیرمحمد در تالار برق بود که من و آیدا و امیرمحمد با هم رفتیم . ابتدای ورودمان امیرمحمد را تحویل مربی دادیم چون باید برای اجرای برنامه آماده می شدند ومن وآیدا به سالن رفتیم .برنامه ها تا ساعت 9 طول کشید و آیدا خیلی خسته شده بود و می خواست به خانه برگردد اما امیرمحمد از اینکه می دید در جایی غیر از مهد دوستهایش را می بیند دلش می خواست بماند از کارهای جالبی که موقع اجرای برنامه کرد این بود که بلندگو طبق معمول توجهش را جلب کرده بود و مدام می خواست خودش را خم کند که صدایش بلندتر از بقیه باشد و مربیش خاله نجمه هم از پشت پرده مرتب تذکر می داد اما امیرمحمد عین خیالش هم نبود و با این کارش باعث خنده دیگران شده بود. البته عشقش...
25 آبان 1392

تولد 9 سالگی آیدا

16اردیبهشت تولد آیدا بود وما با اینکه توافق کرده بودیم تولد 4نفری بگیریم اما به اصرار آیدا چند نفر از دوستهاش هم دعوت شدند . در آن تاریخ رضا به ماموریت بیرجند رفته بود وما خانه مامان اینا بودیم و چون آیدا به سن تکلیف رسیده بود من هم یک تولد زنونه گرفتم که البته جوش بزرگی زدم چون کیف پولم را موقع خرید گم کردم اما بعد از گذشت یکماه در عین ناباوری شخصی زنگ زد ومشخصات کیف را پرسید و آن را تحویل داد بدون اینکه حتی یک ریال از آن کم شده باشد ومن با خودم فکر می کردم هنوز هم آدمها خوب کم نیستند. ...
25 آبان 1392

فروردین 92-سفر به جیرفت وبندر

فروردین امسال قرار بود با بابای رضا بریم چابهار اما یه دفعه همه چی به هم خورد .در واقع مامان و خواهرهای رضا می خواستن مسافرت برن اما باباش می گفت حال و حوصله ندارم .خلاصه رضا گفت تو باید بری و بابا را راضی کنی من هم کلی با بابا حرف زدم وشوخی کردم تا اینکه راضی شد تا جیرفت بریم .البته رضا می گفت از اونجا تا بندر هم به عشق امیرمحمد می یاد.روز اول عید چون عید اول دایی رضا بود رفتیم مسجد وروز بعد در حالیکه باران بهاری می بارید وفضا شاعرانه وعاشقانه بود به سمت جیرفت راه افتادیم .برای ناهار به رستوران شاه نعمت اله ولی رفتیم ودیزی خوردیم بعد از ناهار هم حرکت کردیم بابای رضا توی ماشین ما بود ودائم قربان صدقه امیرمحمد وگاهی آیدا می رفت وبرایشان تخمه ...
25 آبان 1392

سفر به قشم به جای مشهد

روز سه شنبه وقتی رضا اومد دنبالم که از اداره بریم خونه یه دفعه بی هدف گفتم فردا که تعطیله اگه فقط پنجشنبه را مرخصی بگیری این 3 روز را بریم قشم .باورم نمی شد اما رضا قبول کرد شاید به این دلیل که می خواست کمی از ناراحتی من را کم کند .سریع وسایل را جمع کردیم ویکسره به سمت بندر رفتیم آخرهای شب بود که رسیدیم .تقریبا خیس آب شده بودیم .تا حالا تو این فصل بندر نرفته بودیم صبح روز بعد به سمت قشم راه افتادیم پیش خودمون فکر می کردیم تو این هوا کی دیگه می یاد بندر اما وقتی اون همه مسافر را دیدیم تقریبا نزدیک بود شاخ در بیاوریم .این مسافرت هم در نوع خود جالب و خاطره انگیز بود.
24 آبان 1392